سپســـ رنجــــ هــــزاران ترکــــ برداشت ...

و از قطعـــﮧای یکــــ پارچــبـــﮧ هــــزاران فکــــر تبدیـــل شد ...

همیشــــﮧ در این لحظـــــﮧ استــــ

درستــــ بعــــد از شــ ــوکــــ !

موقعی کـــﮧ رنجـــ سبکــ ـتر شده و پـــراکنــــده می شود ...

بـــــﮧ دردنــــ ـــاکـــــــ ــتـــرین حــــد می رســــد ...

 

" اریکــ امــانوئل اشمیتـــ "

 

 

 

 

 

+ نمی دانم چــرا پشت خوابـــ های خیس هر شبم دست هایتــ سکوتـــ کرده اند...

 

                                                   

/ 37 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت: «چیزی از من بخواهید، هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید، زیرا خدا بسیار بخشنده است.» و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و دیگری چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد ودیگری آسمان را. در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ، نه بالی نه پایی، نه آسمان نه دریا، تنها کمی از خودت تنها کمی از خودت به من بده. و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد. خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی. و خطاب به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست. هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست. چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آنرا به کرمی کوچک بخشیده است.

مرده ی متحرک

هیـــــچ حســـــی قشنگتــــر از ایــــن نیست کـــه پنجــــره اتـــاقش روبـــه روی پنجــــره اتــــاقت باشه... اَه این خیابون چی میگه این وسط...

aryan

باید اسمم را در کتاب گینس ثبت کنم تا همه بدانند یک نفر با سنگین ترین بار دلتنگی روی شانه هایش تو را دوست میداشت...

پسر

نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد، که چشمهایتان ندیده نگذارید زبانتان چیزی را بگوید ، که قلبتان باور نکرده صادقانه زندگی کنید . . . [گل][گل]

atefe

آپــــــــــــــــــــــم ابجی.....

حس سبز

سلام دوست من. خوبی؟ بسیار زیبا. این یکی از زیباترین نوشته های اشمیت هست. اگه دوست داشتی در مورد مطلب "سرخ می شم!..." نظر بده.مرسی. [گل]

سمانه

ریسمان پاره را می توان دوباره گره زد دوباره دوام می آورد اما هر چه باشد ریسمان پاره ای است شاید ما دوباره همدیگر را دیدار کنیم اما در آنجا که ترکم کردی هرگز دوباره مرا نخواهی یافت

aryan

شاید هرگز قرار نبود عشق سهم ما شود...

aryan

او هنگامی که می رفت میدانست خودش را در من جا گذاشته...

aryan

برای دوست داشتن دلیل لازم نیست کافیست دنباله بهانه های بیهوده برای آزردن خود نباشیم ...