بیـــا وداع کنیـــم ...

بیـــا وداع کنیـــم ...

اگر بنــا باشد کســـی از ما بمـــاند ...

همـــان بـکــتو بمـــانی ...

"کینــ ی" تو به کار این دنیا بیشتر می آید تا "عشق" من ...

 

"محمود دولت آبادی " 

 

http://s5.picofile.com/file/8159485868/Lets_say_good_bye.jpg

/ 84 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سروش

دلتنگم ! اما تو را طلب نمیکنم ، نه اینکه بی نیازم ، صبورم ...!

سروش

"دوستت دارم" را من، دلاویزترین شعرِ جهان یافته ام این گلِ سرخِ من است دامنی پر کن از این گل که دَهی هدیه به خلق که بری خانه ی دشمن، که فشانی بر دوست رازِ خوشبختیِ هر کس به پراکندنِ اوست... " فریدون مشیری"

سروش

نمی دانم محبت را بر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود بر چه گلی بنویسم که هرگز پرپر نشود بر چه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود برچه آبی بنویسم که هرگز گل الود نشود برچه قلبی بنویسم که هرگز سنگ نشود....

سروش

نمی دانم محبت را بر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود بر چه گلی بنویسم که هرگز پرپر نشود بر چه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود برچه آبی بنویسم که هرگز گل الود نشود برچه قلبی بنویسم که هرگز سنگ نشود....

سروش

کــــــــــــــــآش ميــــــــشد آدمــــــــــــــ…….. گــــــآهي به اندازه ي نـيــآز، بميـــــرد!!! بعد بلند شــــــود آهستــــه آهستــــــــه خــــــــآک هايش رآ بتکــــــــآند گردھآيش بمآند اگــــــــر دلش خوآست، برگردد به زنــــــــــدگي. دلش نخوآست، بخوآبــــــــــــــــد تا ابـــــــــــــــــــــــد....

سروش

کــــــــــــــــآش ميــــــــشد آدمــــــــــــــ…….. گــــــآهي به اندازه ي نـيــآز، بميـــــرد!!! بعد بلند شــــــود آهستــــه آهستــــــــه خــــــــآک هايش رآ بتکــــــــآند گردھآيش بمآند اگــــــــر دلش خوآست، برگردد به زنــــــــــدگي. دلش نخوآست، بخوآبــــــــــــــــد تا ابـــــــــــــــــــــــد....

سروش

عبور کن تو عبور کن و برو من هنوز لالایی شب را برای دیروز نخوانده ام و هنوز دستانم میان دلواپسی های باغچه گره خورده اند اما تو وقتی تمام شبنم ها به سجده درآمدند جای پای موهم خدا را بگیر و برو و تصویر تنهاترین مرد شهر را،جا بگذار و برو من هم آن آخرین ستاره بی فروغ می شوم و از آسمان ذهنت سقوط می کنم کسی چه می داند شاید میان آخرین جاده رویای شبانه ات فرود آمدم دلواپس نباش....

سروش

عبور کن تو عبور کن و برو من هنوز لالایی شب را برای دیروز نخوانده ام و هنوز دستانم میان دلواپسی های باغچه گره خورده اند اما تو وقتی تمام شبنم ها به سجده درآمدند جای پای موهم خدا را بگیر و برو و تصویر تنهاترین مرد شهر را،جا بگذار و برو من هم آن آخرین ستاره بی فروغ می شوم و از آسمان ذهنت سقوط می کنم کسی چه می داند شاید میان آخرین جاده رویای شبانه ات فرود آمدم دلواپس نباش....

سروش

من که مغلوب فسون چشم تو شدم از خلوتگه این شب رخت بر می بندم به دنبال خورشید در سایه ی شب به تمام مترسک های آینه می خندم خواهم طلسم ماه را بشکنم اما بازهم پی بهانه های گریه می گردم قصه تنها در انتظار کلام تو بود گر می گفتی،از همه ترانه های باغچه دل می کندم

سروش

من که مغلوب فسون چشم تو شدم از خلوتگه این شب رخت بر می بندم به دنبال خورشید در سایه ی شب به تمام مترسک های آینه می خندم خواهم طلسم ماه را بشکنم اما بازهم پی بهانه های گریه می گردم قصه تنها در انتظار کلام تو بود گر می گفتی،از همه ترانه های باغچه دل می کندم